تبلیغات
نیروگاه های تولید پراکنده
مقاله علمی ، مقالات علمی ، بانک مقالات علمی ، علمی ، pdf ، بانک مقالات علمی و پژوهشی ، پروفسور حسابی ، موسسه پروفسور حسابی ، مجموعه مقالات علمی
  مرورگر پیشنهادی

برای مشاهده بهتر این وب سایت از مرورگرهای Google Chrome Safari و Maxthon استفاده نمایید. برای دانلود آخرین نسخه هر مرورگر بر روی آیکون آن کلیک نمایید.


  سایر زبان ها


  منوی اصلی سایت
منوی کاربری
صفحه اصلی
 اهداف موسسه
تماس با ما
 ارسال ایمیل
سایر راه های ارتباطی
تبادل لینک
 ATOM
 RSS
امکانات سایت
تست آنلاین Html
رمز نگاری Java و Html
نمایش کد رنگ های Html
ساخت آنلاین کد
آمار لحظه به لحظه جهان
خبرگزاری های ایران
روزنامه های ایران
دانشگاه های ایران
سازمان های دولتی ایران
سفارت خانه های خارج در ایران
سفارت خانه های ایران در خارج
سایت های مخابرات ایران
بانک های ایران
اتاق های بازرگانی

  عضویت در خبرنامه

جهت عضویت در خبر نامه سایت و دریافت جدیدترین مقالات ، ایمیل خود را در کادر زیر وارد نمایید و روی عضویت کلیک نمایید


  آمار

امروز :
زمان : Display Time
تعداد افراد آنلاین : نفر
بازدید امروز : نفر
بازدید دیروز : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
کل بازدید : عدد
آخرین بازید :
آخرین بروز رسانی :
كل مطالب ارسال شده: عدد
تعداد نویسندگان : نفر

  حمایت از بیماران


آخرین مطالب


   آرامش سنـگ یا آرامش بـرگ ؟
ارسال شده در: شنبه 8 بهمن 1390   نویسنده : پیمان معماریانی   بازدید : مرتبه نظرات ()

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. 
استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟" 
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.

استاد گفت: "این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!" 
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: "اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"

استاد لبخندی زد و گفت: "پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده."
استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.
چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: "شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟"
استاد لبخندی زد و گفت: "من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم و من آرامش برگ را می پسندم ...



© کپی رایت توسط نیروگاه های تولید پراکنده { بانک مقالات علمی و پژوهشی } ؛
کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این موسسه ، گردآورندگان و نویسندگان مقالات است.
برداشت مقالات تنها با ذکر منبع و درج لینک فعال امکان پذیر است.

شماره مطلب ارسالی : 2084
آدرس لینك مستقیم به این مطلب : www.Memariani.ir/post/2084
دسته بندی : شعر و داستان ، 
برچسب ها : داستان کوتاه , داستانک , پند , داستان پندآموز , پند آموز , داستان جالب , داستان آموزنده ,

   حکایـت دو گـدا
ارسال شده در: جمعه 7 بهمن 1390   نویسنده : پیمان معماریانی   بازدید : مرتبه نظرات ()

دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود...
مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن.
یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمیده.
رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه اینجا مرکز مذهب کاتولیک هم هست.
پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش.
در واقع از روی لجبازی هم که باشه مردم به اون یکی پول میدن نه به تو.
گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران  " گلدشتین"  بازاریابی یاد بده؟!


* گلدشتین یه فامیل معروف یهودیه



© کپی رایت توسط نیروگاه های تولید پراکنده { بانک مقالات علمی و پژوهشی } ؛
کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این موسسه ، گردآورندگان و نویسندگان مقالات است.
برداشت مقالات تنها با ذکر منبع و درج لینک فعال امکان پذیر است.

شماره مطلب ارسالی : 2081
آدرس لینك مستقیم به این مطلب : www.Memariani.ir/post/2081
دسته بندی : شعر و داستان ، 
برچسب ها : داستان کوتاه , داستانک , پند , داستان پندآموز , پند آموز , داستان جالب , داستان آموزنده , حکایـت دو گـدا ,

   امـان از دسـت این ایـرانی‌ها
ارسال شده در: جمعه 7 بهمن 1390   نویسنده : پیمان معماریانی   بازدید : مرتبه نظرات ()

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.

همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا !!!

هوش ایرانی ها در تمام دنیا زبانزد خاص و عام است اما ایکاش کمی هم انصاف چاشنی این ذکاوت بود ...



© کپی رایت توسط نیروگاه های تولید پراکنده { بانک مقالات علمی و پژوهشی } ؛
کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این موسسه ، گردآورندگان و نویسندگان مقالات است.
برداشت مقالات تنها با ذکر منبع و درج لینک فعال امکان پذیر است.

شماره مطلب ارسالی : 2086
آدرس لینك مستقیم به این مطلب : www.Memariani.ir/post/2086
دسته بندی : شعر و داستان ، 
برچسب ها : داستان کوتاه , داستانک , پند , داستان پندآموز , پند آموز , داستان جالب , داستان آموزنده ,

   اقتـضای طبیـعت
ارسال شده در: جمعه 7 بهمن 1390   نویسنده : پیمان معماریانی   بازدید : مرتبه نظرات ()

هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...
هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !
با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند !
مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!
هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند. طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ...
چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟!
هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیشت بزنند ...



© کپی رایت توسط نیروگاه های تولید پراکنده { بانک مقالات علمی و پژوهشی } ؛
کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این موسسه ، گردآورندگان و نویسندگان مقالات است.
برداشت مقالات تنها با ذکر منبع و درج لینک فعال امکان پذیر است.

شماره مطلب ارسالی : 2085
آدرس لینك مستقیم به این مطلب : www.Memariani.ir/post/2085
دسته بندی : شعر و داستان ، 
برچسب ها : داستان کوتاه , داستانک , پند , داستان پندآموز , پند آموز , داستان جالب , داستان آموزنده ,

   زنـدگی خـروسی
ارسال شده در: جمعه 7 بهمن 1390   نویسنده : پیمان معماریانی   بازدید : مرتبه نظرات ()

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست.
او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی.
تا اینکه یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند.
عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی؟ پس به دنبال رویاهایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.


نویسنده: گابریل گارسیا مارکز




© کپی رایت توسط نیروگاه های تولید پراکنده { بانک مقالات علمی و پژوهشی } ؛
کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این موسسه ، گردآورندگان و نویسندگان مقالات است.
برداشت مقالات تنها با ذکر منبع و درج لینک فعال امکان پذیر است.

شماره مطلب ارسالی : 2082
آدرس لینك مستقیم به این مطلب : www.Memariani.ir/post/2082
دسته بندی : شعر و داستان ، 
برچسب ها : داستان کوتاه , داستانک , پند , داستان پندآموز , پند آموز , داستان جالب , داستان آموزنده , گابریل گارسیا مارکز , زنـدگی خـروسی ,

.:: صفحات وب ::.

(تعداد کل صفحات=6) :   1 ، 2 ، 3 ، 4 ، 5 ، 6 ،   
  معرفی سایت

وب سایت علمی ، آموزشی


  جستجوگر



در این سایت
در كل اینترنت

  موضوعات
دسته بندی مطالب
در مورد این سایت
اهداف
دیزل ژنراتور
سازمان های مردم نهاد (NGOs)
مقالات علمی
برق ، الكترونیك و مخابرات
رباتیك و هوش مصنوعی
معرفی سایت
فناوری اطلاعات و کامپیوتر
آموزش هك
ترفند
تجارت الکترونیک
فناوری نانو و نانو ذرات
مهندسی مکانیک
ریاضیات
فیزیک
عمران و شهرسازی
معماری و هنر
نجوم
مدیریت
روانشناسی
فال و طالع بینی
شعر و داستان
وب و وبلاگ نویسی
كدهای جاوا اسكریپ
قالب سایت و وبلاگ
بیوگرافی و زندگینامه
آشنایی با رشته های تحصیلی
کار آفرینی و استخدام
ورزش و تندرستی
پزشکی و بیماریها
آشپزی و شیرینی پزی
معلومات عمومی
متفرقه
دانلود مقالات
دانلود كتاب
نشریات الكترونیك
اخبار موسسه و سازمان ملی جوانان


  لینكدونی
· نستعلیق آنلاین
· ساخت فلش بنر آنلاین
· نایت اسکین

  ابر برچسب ها
دانستنی های کشور ها , جاوا اسکریپ , مجموعه بهترین دانستنی ها , داستان کوتاه , javascript , دانستنی های حیوانات , java , دانستنیهای علمی جدید , بهترین و جدیدترین دانستنی های روز , دانستنی های جهان , دانستنی های جدید و جالب , كد جاوای توپ , مطالب آموزشی جدید , جدیدترین مطالب جالب , بهترین کدهای جاوا , دانستنی های دانشمندان , دانستنی های روز , دانستنی های اقیانوس ها , دانستنی های خورشید , دانستنی های کاربردی , كد جاوا اسكریپ جدید , بهترین كدهای جاوا , دانلود كد جاوا اسكریپ جدید , دانستنی های جدید , دانستنی های نجوم , the best java code , داستانک , پند آموز , دانستنی های کوتاه , دانستنی های خیلی جدید , دانستنی های روز جهان , نایاب ترین كدهای جاوا , دانستنی های قاره ها , كد جاوای خفن , داستان پندآموز , كد جاوا اسكریپ , کد جاوا , java script , كد جاوا , دانلود كد جاوا , مطالب جالب علمی , Code java , جاوا , دانستنی های خیلی جالب , code java script , جدیدترین كدهای جاوا , مطالب جالب , دانستنی های علوم , پند , سری جدید بهترین دانستنی ها ,


© تمام حقوق این سایت و مطالب آن متعلق به نیروگاه های تولید پراکنده می باشد و هرگونه کپی برداری تنها با ذکر نام و درج لینک فعال سایت مجاز است.

Copyright © 2006-2018 - by www.NGO-Ph.ir & Memariani.ir . All right reserved

طراحی قالب توسط : پیمان معماریانی